|
|
|
|
|
تو به من خندیدی ونمي دانستي من به چه دلهره از باغچه ي همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده ازدست تو افتاد به خاك و تو رفتي و هنوز سال ها هست كه در گوش من آرام، آرام خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق اين پندارم كه چرا، -خانه ي كوچك ما سیب نداشت |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 23:49 توسط سعید ز
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 23:28 توسط سعید ز
|
|
||
|
|
|
|
|
اگه اونطور كه فكر ميكني نباشم چي كار ميكني؟ اگه يروز به اين نتيجه برسي كه من هموني كه مي شناسي نيستم ، به من چي ميگي؟ اگه تمام تصوراتت نصبت به من غلط از آب در بياد، اون وقت چي ميشه؟ به هر حال اميدوارم تصميم درستي بگيري چون در هر صورت اين تصميم قابل احترامه. آيا بازم ميتوني قبولم كني اونطور كه بايد ، مثل گذشته؟ من نمي تونم تصور كنم كه تو چه عكس العملي مي توني داشته باشي ؟ نميدونم ، چه حركتي از خودت نشون ميدي؟ حتي نميدونم با روشن شدن واقعييت ... ميدوني آدما انواع مختلفي دارن . يه عده هستن كه خودشونو با شرايط وفق ميدن . يه عده فقط به يه جور شرايط خاص عادت دارن ونمي تونن طور ديگه اي زندگي كنن. عده اي هميشه احتمالات رودر نظر دارن به قولي، فكر همه چيزرو ميكنن . خلاصه هر كس ويژگي خاص خودشو داره و در شرايط مختلف مي تونه عكس العمل خاصي از خودش نشون بده .مثلا: يه آدم در مورد شنيدن يه خبر بد و پيش بيني نشده كه توانايي زير و رو كردن يه زندگي رو داره ! مي تونه عصباني بشه و بزنه زيرهمه چيز. يا مي تونه خودشو كنترل كنه ودر مورد موضوع پيش اومده فكر كنه . يا شايد بدونه هيچ فكري سريع تصميمي بگيره كه مي تونه يك عمر باعث پشيمونيش بشه. به هر حال تمام اين احتمالات در مورد هر انساني جايز و قابل پيش بينيه ، چون آدميزاد ذاتا موجودي متغيير و انعطاف پذيرو غير قابل پيش بينيه وميتونه دقيقا عكس حدثي كه در موردش ميزني عمل كنه كه البته تو اين يه مورد بايد حتما به خداي خالق دست مريزاد بگيم آخه هيچ خالقي غير از خداي من نمي تونه چنين مخلوق دوست داشتني وبا هوشي داشته باشه . راستي تو با شنيدن يه خبر بد از طرف من چه عكس العملي نشون ميدي ؟ كدوم يكي از راه هاي احتمالي كه نوشتم رو انتخاب ميكني ؟ شايد ، هيچ كدوم ! بله شايد هيچ كدوم . شايد روش تو، با همۀ روش هاي دنيا فرق ميكنه آخه تو هم يه انساني و انسان موجودي خلاق و نوآور، و البته با هوشه . آيا اون روز، با تمام اين حرفا بازم مي توني دوستم داشته باشي؟ سعید ز |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 18:29 توسط سعید ز
|
|
||
|
|
|
|
|
يادش بخير بله يادش بخير اون قديما ، يكم قديمتر از حالا ،اوضاع ما اينطور نبود . يادش بخير اين كوچه و محلمون پر بود از دخترا و پسراي قدو نيم قد اين سر كوچه ،وسط كوچه، اون سر كوچه، قايم باشك. دنبال بازي. هفت سنگ و زوو .گرگم به هوا. اتل و متل. رنگ بازي .آخ چي بگم خاله بازيا يه قل دوقل و ... يادش بخير درِ هر خونه، يه چرخ بود و يه بشكه روش بعداز ظهرا ياكه صبا يام كه شبا چرخا رديف ،سر كوچه مون واميسادن تو صف آب. يادش بخير همه زنا بعدازظهرا دم غروب جمع ميشدن توي كوچه هي ميزدن چك وچونه ،غيبت از اين ،غيبت از اون خلاصه هر كي كه اون روز غايب بود ،فاتحه شو خونده بودن . اما حالا همسايه ها عوض شدن.خونه هاچی؟ آپارتمان، بچه ها چي؟ كمتر شدن . از بازيا ؟خبري نيست! بازم شلوغه كوچه ها، اما ديگه نه بچه ها، جوونا و نو جوونا درستش اينه كه بگم همون بچه هاي قديم كه صب تا شب پلاسن توي كوچه ها ، خيابونا .اما يه چيزايي عوض شده بعضيا شون يادشون رفته سادگي رو يك رنگي رو رند شدن و آفتاب پرست ... حالا ديگه ورد زبونا، اين شده كه عصر، عصر تكنولوژيه، بازي هاي كامپيوتري اينترنت و اينجور حرفا ... يادش بخير كاشكي ميشد آدميزاد بچه ميموندصاف و ساده ،پاك و صادق آخه ميدوني هر چي آدم بزرگ ميشه ،مشكلاتم زياد ميشه انگاري كه قد ميكشه، آدم ديگه كم مياره . يادش بخير اون قديما ،بخاري نفتيمون و برف بازيا، زمستونا، تابستونا ،توت خوردنا،مادر بزرگ ،پدر بزرگ ،مدرسه ها ،معلما، تخته سياه، تنبليا، زرنگيا، كاشكي هنوز بچه بودم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 13:17 توسط سعید ز
|
|
||
|
|
|
|
|
جويبار ديده عمر به هجر آن مه نامهربان گذشت دل پايبند اوست مگر مي توان گذشت در آرزوي رخصت پرواز و كوي باغ مانديم و بس بهار رسيد و خزان گذشت عمري گذاشتيم به آه و فراغ ولي آخر گذشت گر چه به آه و فغان گذشت آتش به دودمان زدن اي مدعي خطاست خواهي چو دود از سر اين دودمان گذشت گلچين مشو كه باد خزان نيز عاقبت افشانده دامن از بر اين بوستان گذشت كاووس جان مخواه به زندان ديو نفس رستم فسانه نيست كه از هفت خوان گذشت سود جهان گذاشتني بود و خلق را عمر عزيز بر سر سوداي آن گذشت خون ميخورم چو نرگس مستش كه آن حريف سر مست ناز بود و ز من سرگران گذشت چون نرگسم ز ضعف بود تكيه بر عصا كان شاخ گل به عارض چون ارغوان گذشت تا شاخسار انس به زاغان سپرد گل يارب چها به بلبل بي خانمان گذشت صياد گو اسير قفس خواستن چرا ؟ مرغي كه در هواي تو از آشيان گذشت يارب قطار عمر ، جهاز و جرس نداشت يا بخت خفته بود كه اين كاروان گذشت عمرم فسانۀ شب هجران دوست بود آن هم به تيغ خواب اجل از ميان گذشت طبعي سرشتم از تن و جان تا به اين جهان هم دل توان سپرد و هم از وي توان گذشت از جویبار ديده مدد جوي شهريار ديگر صفاي چشمۀ طبع روان گذشت جویبار استاد شهريار |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 0:18 توسط سعید ز
|
|
||
|
|
|
|
|
... حرفهای ما هنوز نا تمام
تا نگاه می کنی . وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی پیش از آنکه با خبر شوی لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود ... آی ! ای دریغ و حسرت همیشگی ناگهان چقدر زود ... دیر می شود |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 21:27 توسط سعید ز
|
||
|
|
|
|
|
این هم تقدیم به همه دوستانی که انگور دوست دارند شعرانگور چه مي گوئيد ؟ كجا شهد است اين آبي كه در هر دانۀ شيرين انگور است؟ كجا شهد است؟اين اشك است، اشك باغبان پير رنجور است كه شب ها راه پيموده، همه شب تا سحر بيدار بوده، تاك ها را آب داده، پشت را چون چفته هاي مو دو تا كرده دل هر دانه را از اشك چشمان نور بخشيده تن هر خوشه را با خون دل شاداب پرورده، چه مي گوييد؟ كجا شهد است اين آبي كه در هر دانۀ شيرين انگور است؟ كجا شهد است ، اين خون است خون باغباني پير رنجور است چنين آسان مگيريدش! چنين آسان منوشيدش! شما هم اي خريداران شعر من! اگر در دانه هاي نازك لفظم ويا در خوشه هاي روشن شعرم شراب وشهد، مي بينيد،غير از اشك و خونم نيست كجا شهد است، اين اشك است،اين خون است شرابش از كجا خوانديد؟اين مستي نه آن مستي است: شما از خون من هستيد، از خوني كه مي نوشيد، از خون دلم مستيد! مرا هر لفظ ، فريادي است كز دل مي كشم بيرون مرا هر شهر دريائي است، در يائي است لبريز از شراب خون كجا شهد است اين اشكي كه در هر دانۀ لفظ است؟ كجا شهد است اين خوني كه در هر خوشۀ شعر است؟ چنين آسان مي فشاريد برهردانه لب ها را وبرهرخوشه دندان را مرا اين كاسۀ خون است... مرا اين ساغر اشك است... چنين آسان مگيريدش چنين آسان منوشيدش نادر نادر پور |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 21:11 توسط سعید ز
|
|
||
|
|
|
|
|
به باغ همسفران صداكن مرا صداي تو خوب است صداي تو سبزينه ي آن گياه عجيبي است كه درانتهاي صميميت حزن ميرويد. درابعاد اين عصر خاموش من ازطعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم. بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است وتنهايي من شبيخون حجم ترا پيش بيني نمي كرد. و خاصيت عشق اين است. كسي نيست، بيازندگي را بدزديم،آن وقت ميان دو ديدار قسمت كنيم. بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم بيا زود تر چيزها را ببينيم ببين،عقربك هاي فواره در صفحه ي ساعت حوض زمان را به گردي بدل مي كنند بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي ام بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را. مرا گرم كن سهراب |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 20:44 توسط سعید ز
|
|
||
|
|
|
|
|
كوچه بي تو، مهتاب شبي،باز از آن كوچه گذشتم، همه تن چشم شدم،خيره به دنبال تو گشتم، شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق ديوانه كه بودم. در نهانخانۀ جانم،گل ياد تو،درخشيد باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد: يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم پر گوشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم تو،همه راز جهان ريخته در چشم سياهت. من همه،محو تماشاي نگاهت. آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشۀ ماه فرو ريخته درآب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ يادم آيد : تو به من گفتي: -«از اين عشق حذر كن! لحظه اي چند براين آب نظر كن، آب، آئينۀ عشق گذران است، تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است، باش فردا، كه دلت با دگران است! تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!» با تو گفتم:«حذر از عشق!-ندانم سفر از پيش تو، هرگز نتوانم، نتوانم! روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد چون كبوتر،لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نگسستم...» باز گفتم كه:« تو صيادي و من آهوي دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم ، نتوانم!» اشكي از شاخه فرو ريخت مرغ شب، نالۀتلخي زد و بگريخت... اشك در چشم تو لرزيد ماه بر عشق تو خنديد يادم آيد كه :دگر از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم نگسستم، نرميدم رفت در ظلمت غم،آن شب و شب هاي دگر هم، نه گرفتي دگر از عاشق آذرده خبر هم، نه كني دگر از آ» كوچه گذر هم... بي تو، اما،به چه حالي من از آن كوچه گذشتم! «فريدون مشيري» «این شعر مورد علاقة منه امیدوارم شما هم خوشتون اومده باشه» |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:5 توسط سعید ز
|
|
||
|
|
|
|
|
اون ديگه تنها نيست( 2) از وقتي برگشتم فكرم كاملاً مشغول اونه . دلم مي خواد هر روزبرم پيشش آخه فكر مي كنم تونسته منُ به عنوان دوست خودش قبول كنه. سه روز از روزي كه ديدمش گذشته ، تقريبا هر روز مي رم پيشش و وادارش مي كنم دور اتاق خونشونُ راه بره . نمي دونم چرا به حرفاي من گوش ميده ،در واقع هر كاري ازش مي خوام برام انجام مي ده.آخه شنيدم حالا حالاها برا كسي تره خورد نمي كنه .شايد كار خداست حتما منُ وسيلۀ پيشرفت اون قرار داده. حالا كه خدا اينطور مي خواد من چي كاره ام.خوشحالم كه خدا منُ براي اين كار انتخاب كرده لااقل خيالم راحته كه خدا هنوز هوامُ داره يا بهتر بگم قبولم داره اميدوارم كه بتونم كارمُ درست انجام بدم همون طور كه اون مي خواد. برام دعا كنيد. امروز بيست وهشتم فروردين هشتادو هفتِ و من ازش خواستم براي اولين باربشينه پشتِ سيستم و يه نقاشي برام بكشه .واون با كمال ميل از پيشنهاد من استقبال كرد. خدا رُ چه ديدي شايد انقدر پيشرفت كرد، كه يه وبلاگ براي خودش راه بندازه تا همه ازش استفاده كنن. اون لياقت پيشرفت وتوجه رُ داره و من كمكش مي كنم . مطمئنم موفق ميشه. آخه اون ديگه تنها نيست. امروز شانزدهم اريبهشت ومن حدود يك هفته هست كه پيشش نرفتم نمي دونم چرا اما يطورايي دلسرد شدم آخه از مادرش شنيدم كه فقط زماني كه من پيشش هستم راه ميره در واقع فقط جلوي من و با اسرار من و البته كارهايي كه من ازش مي خوام انجام ميده . اما من اينو نمي خواستم ، من مي خواستم؛ روش ماهي گيري رُ ياد بگيره نمي خواستم بهش ماهي بدم. آخه من كه نمي تونم تمام وقتمُ صرف اين كار بكنم.اونم بايد يه تكوني به خودش بده تا بالاخره پيشرفت كنه شايد ديگه هيچ وقت پيشش نرم ، اما به هر حال خيلي دلم براي مادرش مي سوزه.دلم مي خواست كمكش كنم اما.... حالا ديگه فقط براش آرزوي سلامتي مي كنم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:55 توسط سعید ز
|
|
||